خاطرات شیرین کودکی

سید محمد واین روزهای به یاد ماندنی

سلام پسر کوچولوی خوشگلم ،خوبی مامان جون الان که برات مینویسم درست ۱۶ ماهو چهار روزت هست ماشالله خیلییی پسر باهوشی هستی وهر چب رو بهت میگیم زود انجامش میدی ،از بیست شهریور قشنگ راه افتادی ،قبلنا راه میرفتی ولی تکیه به چیزی ولی از بیست شهریور مستقل راه افتادی ،تا ابن سن شش تا دندون داری چهار تا بالا دو تا پایین ،بابا ومامان خیلییییی واضح میگی ،به داداش دادا میگی ،د در مبگی ،وبه به ،خیلیییی به حیوانات علاقه داری ،یه کتاب گوچولو داری که می یاری که بهت بخونیم اخه عکس حیوانات هس صداشو در می یارم خوب گوش میدی ،علاقه زبادی به پیشی ،کلاغ وکبوتر وهاپو داری چون قشنگ مبدونی صداهاشون چین ،غذا خوردت یکم بهتر شده چون یکم بد غذا شده بودی ،وزنت تو پانز...
2 آذر 1398

اولین دندون پسر نازم سید محمد ،واین روزای به یاد ماندنی

سلام عزیزای من ،امین ومحمد جان این روزها هی میگذرد وشماها بزرگ میشوید ،از یک طرف خوشحلل میشم که داذید بزرگ میشید وشاهد این روزای قشنگ هستم ،از به طرف ناراحتم که چقدر این روزهای طلایی زود مبگذرد ،خذا همیشه پشت وپناهتان باشد ، امین پسر گلم ماشالله برای خودت مردی شده ای ،خیلی به ما کمک میکنی وبا داداشی بازی میکنی ،محمد خم بهت عادت کزده وقتی خوابید ای ،خودش رو به تو میرساند تا بیدارت کند ،دستش رو به سرت میزنه یا به صورتت،ومیخواهد که بیدار شی تازگبا قد کشیدنت خیلی به چشم میخورد ،قدت ۱۱۲ یا ۱۱۱ ووزنت همون دوربرای ۱۷ هست ،دو ماه بود که ژیمناستیک ثبت نام کرده بودیم که دیروز اخرین جلسه بود وباید یه ماه دیگر هم ثبت نام میکرپیم که خودت نخواستی،...
27 خرداد 1398

سال نود و هشت واین روزای پسرای گلم

عیدتون مبارک پسرای گلم امسال هیچ جایی نرفتیم چون تازه اسباب کشی کرده بودیم خیلی کار داشتیم ،پسرای گلم ،سید امین پسر خوشگلم اول از تو شروع میکنم ،امیال ماشاللع درسته یه سال بزرگتر شدی ولی کلا با ورود داداش چند سالی بزرگ شدی وخیلی کمک میکنی،محمد کوچوچلوم تو هم ماشاللع زود بزرگ شدی،امروز درست نه ماهتتموم شد ،نفهمیدم کی بزرگ شدی،درست از اول سال،چهار دست پا رفتی ،یعتی پایان هست ماعگی،از شش ماهگی هم سینه خیز وغلت زدی،اونقدر دوست داری راه بری،از همه چی میگیری خودت بالا میبری تا بایستی،ماشالله،به پسر زرنگم ،بابا ودادا میگی ،دو ماهی میسه،غذا خوردنت اییییی بد نیس ،خوبم نیس،پسر خوشرویی هستی،وبغل همه مری ولی کسایی که اولین بار هست که می ببینی گریه میکن...
29 فروردين 1398

این روزها

سلام پسرای گلم ،خوبید؟ خدا هر دو تونو حفظ کنه،خیلی تازگیا مراعات ما رو میکنید ،اخه خونه ایکی خریدیم رو داریم کابینت میکنیم البته خودمون ️ محمدم ،از پنج ونیم ماهگی غذای کمکی برات شروع کردم ،خداروشکر بدم نمی‌خوری ،کلا زیادم نمیدم،که از غذا زده بشی،اونقدر قشنگ میشنی ،بعضب وقتها که سیر هستی وخوابت نمی یاد میشینه وبا اسباب بازیها مشغول میشی،خیلی بچه شیرینی هستی ،راستی میگم دست بده دست میدی،بزن قدش ،میزنی ماشاالله مثل داداشت باهوش هستی،فقط یکم جنب وجوشتری، ️ امینم،تازگیا روبیک رو کامل یاد گرفتی که خیلیییییی همه تعجب میکنن،منم یاد گرفتم ،البته تا مرحله سه من بهت یاد دادم از اون به بعد تو به من یاد دادی ،انقدر قشنگ بازی میکنی،فعلا برم به ب...
22 بهمن 1397

شروع خاطرات سیر محمد ،پسر کوچولوی خوشگلم

سلام سید محمد عزیزم ،کوچولوی نازم ،به وبلاگ خودت خوش اومدی ،این وبلاگ مال داداشی وتوعه ،ان شالله بزرگ شدی براتون یه خاطره خوب میشه، عزیزم شش ماه گذشت انشالله شنبه ۶ بهمن واکسن تو می‌زنیم ،خیلی ماشاالله زرنگی ومثل داداست باهوش یادمه دوماهت بود خیلی اصرار داشتی که بشینی به همین خاطر خیلی زود نشستی،وخیلی رود هم علت زدی ،چند روزه هم عقب عقب و جلو میری ،خبلی آروم ،ولی تلاش میکنی چهار دست و پا بری،دو هفته ای هم میشه فرنی برات شروع کردم ،ولی نمی‌دونم بعد واکسن چهار ماهگی تعداد دفعاتت زیاد شده ،وبعضی وقتها اگزما میشی نه زیاد ،ولی آدم نگران میشخ،وزمت توچهار ماگی ۶ و نیم قدت ۶۴ بود ،،خیلی پسر خوش رو هستی ،حتی موقعی که از خواب بیدار میشی به رومون...
3 بهمن 1397

تازگیای پسرم

سلام پسر عزیزم سید امین،خوبی خیلی وقته نیومده بودم خیلییی دلم میخواست بیام چیزی بنویسم ولی چون اسباب کشی کردیم وهم داداش کوچولوت بدنیا اومد وما رو سوراپرایز کرد چون دو هفته از زمانیکه که وقت داده بودن زودتر بدنیا اومد ،عزیزم خیلییی تغییر کرده ای،بزرگ شده ای ،و وابستگیت خیلی بهتر شده وتو جمع از صدای بلند اینا نمی‌ترسیم وخیلییی منطقی با همه چی رفتار میکنی ،اونقدر داداش کوچولو تو دوست داری ،اونقدر قشنگ میخندونی که هیچ کس به اندازه تو نمیتونه داداش محمد رو بخندونه،تو رو خوب می‌شناسه ووقتی میگی داداش بهت نگاه میکنه،میخوام از این به بعد وبلاگ تو و داداش باشه ،نمیخوام براتون تک تک وبلاگ باز کنم،چون خاطراتتون بهم ربط داره واین راحتتره و من چون وق...
3 بهمن 1397

ورود داداش محمد

سلام عزیزم سید امین عزززززززیم قربونت برم که این روزها خیلیییی مراعات ما رو می‌کنی امروز درست دو ماهه که به داداش کوچولو ی خوشگل مثل خودتو داری ،داداش محمد ،اونقدر قشنگ صدا ش میکنی ببخش که نمیتونم برات زیاد وقت بزارم ،چون داداش خیلییی بهم نیاز داره ،وقتی هم سیره بازم گریه می‌کنه اوایل گریه کردناش کم بود ولی تازگیا دوست داره که فقط باهاش باشیم یا شیر بخوره یا بخوابه یا نق میزنن ولی خیلییی داداش دوست داشتنی داری ،یاد گرفتی خیلییی از کارایی که قبلنا به کمک من انجام می‌دادی خودت بکنی وتلاشتو می‌کنی ولی بعضی وقتها عصبانی میشی ،پسرم ماشاالله خیلییییی باهوشی وکلا تبلیغات جم رو اونقدر خوب میگی ما تعجب میکنیم کهه چه جوری این همرو حفظ کردی ،تازگبا شعر ...
28 شهريور 1397

این روزها

سلام پسرم سید امین جان ،خوبی ، عزیزم این روزها سپری میشه وهی می‌پرسی مامان چند تا مونده تا داداش بیاد ،خیلییی دوسش داری انشالله بعد بدنیا اومدن هم دوسش داشته باشی ،انروز عزیزم جون تو بیمارستان بستری شد تا عمل آخری رو انجام بده وراخت شه،خدا خودش کمک کنه ، این روزها من از غذاخوردنت خیلی شاکبم ،صبحونه نمیخوری،بعضی روزها تا ساعت ۲ یا ۳ ظهر یه لقمه دهنت نمیزاری که این منو خیلییی اذیت می‌کنه ،چون نیست به سنت لاغری یه ساله اصلا وزنت بالا نرفته ،همون دو بره ۱۶ هستی، دیگه مهد قرآن نمیریم,بابایی میخواس برا ژیمناستیک ثبت نام کنه که قبل ازظهر ها داشت ومن نمی‌تونستم ببرمت چون سه ماهه بود ،اگه یه ماه بود میبردمت ،عیبی نداره گلم آن شاللع سال بعد...
29 خرداد 1397